تفکر انتقادی

همه این تصور را داریم که مفهوم انتقاد را می دانیم: گیر دادن و ایراد گرفتن. به همین طریق نیز احتمالاً تفکر انتقادی یعنی روش صحیح گیر دادن! در فرهنگ ما، انتقاد بار منفی دارد. وقتی با مفهوم تفکر انتقادی به عنوان یکی از مهارتهای زندگی آشنا شدم، از اینکه معنی بسیار متفاوتی با آنچه در ذهنم بود دارد، خیلی تعجب کردم.

تفکر انتقادی نوعی شیوه ی صحیح فکر کردن است. نوعی تفکر سنجشگرانه. یعنی تلاش در درست اندیشیدن برای به دست آوردن آگاهی قابل اعتماد در جهان. تفکری در باره‌ی خود تفکر. این روش شامل فرایندهای ذهنی اعم از تشخیص، تحلیل و ارزیابی داده‌ها است. می بینیم که اصلاً ربطی به گیر دادن و شیوه ی آن ندارد!

قبلاً کتاب هنر شفاف اندیشیدن را معرفی کردم که یک گام اولیه و خوب در این زمینه است. اما کتاب درآمدی بر تفکر انتقادی، نوشته حسن قاضی مراد، بطور جدی و در فصلهای هدفمندی نگاشته شده و برای علاقمندانی که از کتاب هنر شفاف اندیشیدن لذت برده اند، می تواند ادامه مسیر خوبی باشد. البته فصل آخر کتاب با عنوان
مغالطه های تفکر غیرانتقادی، مواردی مشابه کتاب هنر شفاف اندیشیدن را ارائه می کند اما با دسته بندی متفاوتی.
در ادامه برخی نکات از این کتاب را به عنوان نمونه نقل می کنم:

در مفهوم انتقاد، رویکرد منفی، طردکنندگی و ایرادگیری وجود ندارد. برای مثال، گوش دادن انتقادی به دیگری به معنای موافقت نداشتن با گفته های او نیست. بلکه به معنای درک صحیح این نکته است که او چه می گوید و چگونه می گوید.

ما بیشتر به محتوای تفکرمان و نه به طور همزمان به محتوا و شیوه ی آن توجه داشته ایم.

شیوه ی تفکر را باید آموخت. این شیوه اگر با اصول و مهارتهای خاصی مشخص شود، شیوه ی تفکر انتقادی خوانده می شود. اگر بخواهیم به صحیح ترین تصمیم در مورد دغدغه خود برسیم، باید شیوه ی تفکر انتقادی را بیاموزیم.

به عنوان یک مثال دانشگاهی، بخش “بحث” مقاله یک تفکر انتقادی است. بدون اینکه قصد توهین و ایرادگیری به محققین قبلی باشد، شما “نتیجه” کار دیگران را نقد می کنید و نتایج خودتان را بحث می کنید و حتی محدودیت های کار خودتان را بیان می کنید. این سوگیری نداشتن ها، همان تفکر انتقادی است.

چه بسیار افراد که علیه داوری کردن موضع می گیرند و توجیه می کنند که “چون جای دیگری نیستیم، نمی توانیم راجع به نظرات و رفتارهای او قضاوت کنیم”. یا اینکه می گویند “دلم می خواهد دیگران را به هر افکار و احساساتی که دارند، دوست داشته باشم”. اما هستی انسان با داوری کردن تعیّن می یابد (این نوشته را بخوانید: قضاوت بکنیم یا نکنیم؟).

لینک کتاب در دیجی کالا
لینک کتاب در آدینه بوک

 

تفاوت فضولی و کنجکاوی

فضولی پرداختن به موضوعات و رویدادهایی است که دغدغه‌ی فرد نیست و پرسشگری ندارد. حال آنکه پرسشگری انگیزه‌ی کنجکاوی است. با طرح این پرسش می توان فضولی را سنجید: “این چه ربطی به تو دارد؟”

در کنجکاوی پرسشی از سوی دیگران یا خود در ما برانگیخته می‌شود که عمدتاً خودمان می‌کوشیم به آن پاسخ دهیم. در فضولی از دیگران می‌خواهیم چیزهایی را به ما منتقل کنند تا پرسشی در ما برانگیخته نشود.

کنجکاوی برآمده ی شگفت زدگی است؛ فضولی نتیجه تهاجم و تجاوزگری.

تقریباً می‌شود گفت که انسانها نخست به ذات کنجکاوند، اما بعداً بسیاری‌شان به فضول تبدیل می‌شوند تا با احساس حقارت ناشی از فقدان کنجکاوی درگیر نشوند.

اگر کنجکاوی نبود، انسان هنوز در غار زندگی می‌کرد. – صفحه ۱۷۰

تعریف انصاف

انصاف مواجهه‌ی برابر با نظرات و داوری‌های متفاوت و حتی متضاد است بدون در نظر گرفتن احساسات، اغراض، منافع و آرمان‌های شخصی یا گروهی و ملی، با هدف دستیابی به نقاط ضعف و قوت یا مزایا و معایب هر یک از آنها نسبت به یکدیگر. ص ۱۸۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*